مثل کوره ی آدم سوزی؛
دود میکنم
خودم هیتلر؛
خودم یهودی .
مثل کوره ی آدم سوزی؛
دود میکنم
خودم هیتلر؛
خودم یهودی .
بعضی از نوشته ها فی نفسه مخاطب ندارند؛اصلاً قرار هم نیست داشته باشند؛فقط جنبه ی خود ارضائی دارند! گاهی نویسنده دوست دارد با واژه هایش استمناء کند؛و مسلماً به تخمش هم نیست که مخاطبی باشد یا نباشد! اما سؤال اینجاست که چرا باید در یک فضای مجازی و دنیایی دیگر نشر بشوند!؟ برای این سؤال واقعاً جواب قانع کننده ای ندارم؛گاهی فکر میکردم؛بخاطر این از فضای مجازی استفاده میکنم که نوشته هایم از بین نروند؛چون سابقه داشتم کاغذ نوشته هایم را به آب بیاندازم یا آتش بزنم؛یا دور بریزم؛اما بعد از ورود به دنیای مجازی و تجربه ی چهار پنج باری که وبلاگ های قدیمیم را پس از یک ی دو سال حذف کردم؛یقین پیدا کردم که این جواب سؤالم نیست؛ اما واقعاً چرا! دیشب که آمدم تا هشت و چهل و هشت را حذف کنم،یادم آمد که دفعه ی قبلی چه بلایی از همین قضیه سرم آمده؛وبلاگی که آمارش به 600 هزار بازدید رسیده بود و لینکش به نام من در چندین سایت معتبر ادبی و هنری درج شده بود؛حذف کردم، و بعد از چند ماه؛وبلاگی با همان آدرس ساختند که محتوی یش بقدری تخمی ست که حالتان بهم میخورد؛حالا فکر کنید که هنوز هم آن وبلاگ تخمی به نام من لینک میشود؛با اینکه چندین بار به وب سایت هایی که لینک اشتباه من رو دارند؛ایمیل زدم؛اما انگار به تخمشان ایمیل زدم! بهر حال از دو حال خارج نیست یا آنها هم گشادَن و زحمت تغییر لینک یا حذف لینک برایشان طاقت فرساست؛یا همان فرض اول که یعنی به تخمشان َ م .
معتقدم انسان اولین روزی که تصمیم به خودکشی میگیرد و عملی یش میکند؛اگر بعد از خودکشی به هر دلیل جان سالم بدر ببرد و زنده بماند؛او یک آدم مرده است برای دنیا؛ و تا آخر عمر طبیعی خود اگر خودکشی یش تکرار نشود یا بشود؛او همواره یک مرده است که دارد نفس میکشد .
این وبلاگ ازدیشب به بعد؛ تا آخر عمر طبیعی اش یک مرده است،که دارد نفس میکشد؛ و صادقانه میگویم نیاز به هیچ مخاطبی ندارد؛لطفاً دوستانی که پیگیر این وبلاگ شده اند؛دست از پیگیری بردارند؛ من همواره یک گــــــُــه َ م ؛که همچنان جواب قانع کننده ای برای سؤالم – که چرا از دنیای مجازی برای نوشتن استفاده میکنم – پیدا نکرده ام .
.
.
.
.
برداشت شعر گونه ی من از اپیزود جدید داستان عطاء :
گردنت جای اَمنی ست برای دستانم،
وقتی که از شدت فشار
دستانم بر گردنت؛
از حال میروم؛
پشت گردنت ؛
هرگز؛
نه تو می میری؛
نه من به ارگاسم میرسم .
اين روزها معناي گوز معلق بودن را بهتر مي فهمم
به خود افتخار ميكنم
خود را هديه ميكنم بدنيا
زآنكه
زآنچه
زاييچه
زآنكس
از بس
چرا
چراغ پدر سگ تیر چراغ برق ِ جلوی خونه
كلاغی که یک فروغون می ریند؛اگر بریند!
پس از اسلام
پيش از اسلام
پيش از ميلاد
پس از ميلاد
برج ميلاد
به نام پدر
پسر
مادر
خواهر
عمو
عمه
دايي
زن دايي
زن عمو
روح القدس
فاميل دور و نزديك
شادي روح آن مرحوم
من در ايدئولوژي خود به درجه اجتهاد رسيدم
من تو دهن اين دول َت ميزنم
خيالم راحت است
سرم را كه زمين بگذارم
خدا هم يادم نخواهد كرد
من من
نم نم
ممم
نن نن
مثل آب خوردن
به من ميگويي چگونه فكر كن؟
مگر در معراج پرسيدم چرا پاي فرشته ي مرد دامن بود ؟!
پاي فرشته زن پر مو؟
اصلاً تو چه آدمي هستي كه نميدوني آبليمو مي پَرونه؟
آنچه ما را از هم جدا ميكند طرز فكر ما نيست
ذائقه ي سگي ِ ماست
اين روزها معناي گوز معلق بودن را در زندگي
زخم هايي هست كه
بهتر مي فهمم
به خود افتخار ميكنم
و خود را هديه ميكنم بدنيا
.
اسفند 85
پ . ن :اینو از تو یادداشت های قدیمیم پیدا کردم؛
سوسک؛
زوزه میکشد
رفت و آمدش را ساکت ؛
یک میلی متر
خاک تنهایی
بر پشت کوهان ِ لحظه هایش
قهوه ای ِ سوخته ی ِ خاکی؛
چاق و چله و کرخت
دیوار می پیماید
هیچ انگیزه ای
هیچکداممان
برای کشتن همدیگر نداریم
حتی
برای نجات دادن از چنگال خود
چون سُنده ی متحرک
مرگ را
نفس میکشیم
زندگی را با یبوست می رینیم
با هم
فضای بیمار زمان را می
وهیچ یک
بهم دل نمی بندیم .
این نوشته رو حتماً باید می نوشتم؛ خیلی مهم بود ؛اصلاً یه رسالت بود برام؛اما قضیه اینجاست که بعضی حرف هارو نمی شه زَد؛حالا تو فرض کن تنبل َم؛نمیخام خودمو تحت فشار اضافی بزارم؛نه تهه تهش اصلاً تو فرض کن من گُشادم!
.
.
.
پ . ن :
خیلی حرفا هست که آدم باید بزنه؛ لهشون کنه؛دهنشون رو سرویس کنه؛چیزی ازشون باقی نزاره؛اما نمیشه؛ نه اینکه نمیشه ها! منظورم اینه که آدم خالی نمیشه؛ عمق فاجعه خیلی زیاده؛با چارتا کلمه آدم سبک نمیشه؛یه جورایی الان من ترجیح دادم همون چارتا کلمه رو هم ننویسم؛دست و پا زدن الکی؛ ناله زیر بار فشار،آخه کدوم نیهیلیست احمقی تن به کار بین اجتماعی میده که حالش ازشون بهم میخوره؛ آخه کدوم الکی یی بدون اینکه الکل رو ترک کنه؛هشت ماه – اوه الان دیگه بیشتر هم شده؛حوصله ندارم حساب کنم دقیقش رو – بدون الکل سر می کنه؛اما همچنان در رؤیا های خودش همیشه مست ِ ؛ اَی بابا ولم کن ،یکی رو میشناختم،که هر وقت از خواب حرف میزد چشماش برق میزد؛ مثل عاشقی که از معشوقش حرف میزنه؛توصیفش میکرد؛با لذت به خواب فکر میکرد و استمناء میکرد ؛آدم برای قضاوت قضاوت قضاوت باید خودش روعیناَ بزاره جای طرف -امکان نداره کسی بتونه- ؛ هر چند که نفس قضاوت اصلاً خودش گه خوری ِ اضافیه ؛
خیلی چاکرم .
بغض َم در گلو جا نمی گیرد !
لحظه را می سوزانم؛در گلویم؛دوباره بیرون می دهم ؛ به هوا می فرستمش! می رود و دیگر بر نمی گردد؛بغض َم آنقدر بزرگ بود؛ که از خواب بیدار شدم ؛ صدای رعد و برق آمد ؛ باران گرفت ؛ ابر های سیاه به زمین نزدیک شدند ؛ نور خورشید کرخت شده بود ؛ تو در خواب هم نیامدی! من روی نیمکت ِ انتظار؛ لحظه را بیرحمانه می سوزانم؛در گلویم؛دوباره بیرون می دهم ؛ به هوا می فرستمش ! می رود و دیگر بر نمی گردد؛بغضم آنقدر بزرگ بود؛ که از خواب بیدار شدم ؛ صدای رعد و برق آمد ؛ باران گرفت ؛ ابر های سیاه به زمین نزدیک شدند ؛ نور خورشید کرخت شده بود ؛ تو در خواب هم نیامدی! من روی نیمکت ِ انتظار انتظار انتظار انتظار ؛ لحظه های بیرحم را میسوزانم…
مثلاً پ.ن :
آدم ها آنقدر جسور شده اند؛که گمان میکنند یکدیگر را می فهمند! تز می دهند! واقعاً یک آدم چقدر میتواند احمق باشد که فکر کند می تواند یک آدم دیگر را درک کند ! یک نفر نشسته بود؛سیگار کشیدنم را؛ حرف زدن ِ خودم را با خودم ؛سکوت َم را گوش میکرد؛ برگشت به چشمانم زل زد؛ یک لحظه از خودم و چاقوی در کیف َم ترسیدم!
گفت : آقا دانشجویی؟ گفتم نه!
گفت : ماله اینجایی؟ گفتم آره!
گفت : میتونم باهاتون صحبت کنم؟ گفتم نه!
گفت : ببخشید ولی حس و حالتون خیلی شبیه منه؛من میتونم همصحبت خوبی باشم برات؛! گفتم نه نیاز ندارم؛مرسی!
گفت : اما قیافتون به اینجایی ها نمی خوره، واقعاً متولد اینجا هستین یا فقط ساکن اینجایین؟ گفتم، نه چیزی نگفتم، فقط نگاش کردم!
در عین ناباوری و گستاخی بدون اینکه من به او اجازه دهم؛همصحبت َم شد و شروع کرد به زر زدن!
گفت : شاملو خوندی تا حالا! گفتم هومممم…
گفت : (یادم نیست کدام شعر شاملو را در لحظه ام رید) گفتم خب!
گفت : من اینجا تو شهر شما؛کار میکنم؛پروژه ملی ور میدارم ؛ الان دو سال هست که تو شهر شما مشغول به کارم؛منم تنهام و فکر میکنم میتونیم با هم دوست بشیم؛من خیلی خوب آدمارو میفهمم؛روانشناس خیلی خوبیم! گفتم خب!
گفت : من عمران خوندم؛شما چی خوندین؟ گفتم من 7 ترم حسابداری خوندم؛و بعد انصراف دادم؛امیدوارم جواب این سوال بهتون کمک کنه!
گفت :چند سالتونه؟ گفتم واسه چی! گفت همینطوری؛گفتم 28 گفت: اِ اصلن بهتون نمیاد! گفتم : خب!
گفت : بنظرت من چند سالمه؟ گفتم خب خودت بگو! گفت : نه تو فکر میکنی چند سالمه؛گفتم باور کن تا حالا بهش فکر نکردم که تو چند سالته؟ گفت : خندید و گفت ههه من 25 سالمه! گفتم آفرین .
گفت : زیاد کتاب میخونی؟ گفتم نه بنظر خودم زیاد نمیخونم،اما شاید از دید بقیه زیاد باشه!
گفت : نیچه یه جمله داره وروروروروروروورورورور! گفتم دمش گرم ؛خب!؟
گفت : سارتر میگه زرزرزرزرزرزررزرزرزرز گفتم هومممم…
گفت: البته شکسپیر هم میگه خخخخخخخخخخخخخخ گفتم آفرین!
گفت : کامو میخونی؟کامو خیلی خوبه!! گفتم ببین رفیق اینایی که میگی من با همشون زندگی کردم بعد همه رو دراز کردم رو زمین؛رو همشون شاشیدم! هیچکدوم از اینا نتونستن چیزی رو که من از قبل نمی دونستم به من یاد بدَن! فقط تنها کار اینا این بود که همون چیزایی رو که خودم میدونستم یا نمی دونستم عمیق تر کردند!
گفت : خیلی از حرفات خوشم میاد،تو هم نیهیلیستی؟ گفتم اساساًمن دارم از ادامه مصاحبت با شما استفراغم میگره؛البته نه از شما؛از خودم؛اگه امکانش هست من میخوام موزیک گوش کنم!
گفت : منم زیاد موزیک گوش میدم؛البته سر کارم از صبح تا شب وقت نمیکنم؛تمام همکارام هم از من بزرگ ترن؛راستی شما کاوه یغمایی تا حالا گوش دادین؟ گفتم خب!
گفت : رضا یزدانی؛رضا یزدانی تا حالا گوش دادین کاراش خیلی خوبه؟! گفتم : آفرین .
نگاهی به ساعتش انداخت؛ساعت از 1 بامداد هم تجاوز کرده بود گفت : آخ من فردا صبح ساعت 6 باید برم سر کار؛خیلی دوست داشتم بیشتر در کنارتون بودم؛اما باید برم؛ گفتم موفق باشی .
بلند شد و رفت .
سیگاری دیگر روشن کردم؛بلند شدم؛سعی کردم حس رفتن بوجود آورم…
عاقبت ؛
مرد تنها
زره گلادیاتوری خود را خواهد پوشید؛
و نیزه اش را راست،
خواهد کرد؛
پرده ی انزوا را خواهد دَرید؛
و اجتماع را آبستن خود خواهد کرد؛
پس بهراسید
ای به لجن کشانندگان اجتماع!
نشسته بودم کتاب مي خواندم؛مارسل پروست؛در جستجوي زمان از دست رفته؛جلد «زمان باز يافته» تقريباً وسطايش را رد مي کردم؛پشه ای امانم را بريده بود؛ حواسم را با خود اينور و آنور مي برد؛تصميم گرفتم کارش نداشته باشم؛ تا اینکه عاقبت نشست روي دستم؛و من که قرار بود کارش نداشته باشم؛فقط نگاه ميکردم؛ داشت خودش را آماده ميکرد که ني يا نيشش را واردم کند و خونم را بمکد، من نگاه ميکردم؛داشت تمرکز ميکرد؛من نگاه ميکرد؛و رسيد به مرحله ي آخر؛الان بود که ديگر سوراخم کند؛من فقط نگاه ميکردم؛کم کم همه ي حواسم رفته بود روي پشه؛فراموش کردم دارم چه ميخوانم؛چشم ازش بر نمي داشتم؛ثابت مانده بود؛نمي دانم به چه فکر ميکرد؛شايد متوجه شده باشد که حواس من را کاملاً برده؛شايدم فکر ميکند که قصد جانش را کردم؛بهر حال تصميمش را گرفت؛من فقط نگاه ميکردم؛فرو کرد؛آخ ؛ من فقط نگاه ميکردم؛يه جورايي انگار داشتم خودم را شکنجه و به پشه حال مي دادم؛ خونم را مثه سگ ميخورد؛و من فقط نگاه بودم همه نگاه و اندکي درد؛که در مقايسه با درد هاي ديگر هيچ بود؛حداقل خيالم راحت بود که يک جانور دارد حال ميکند؛ بدون هیچ مزاحمتی خون ميخورد و دلي از عزا در مي آورد؛ من همه نگاه؛تقريباً دو دقيقه؛خورد؛و کم کم تصميم گرفت بکشد بيرون؛کشيد بيرون؛آخ؛به نظرم در خلسه اي چند ثانيه اي فرو رفته؛ گیج است کمی؛ بنظر تلو تلو میخورد ؛ الان خون من در رگ هايش جاري بود؛حسي جالب ست؛آن پشه از خون من شده بود؛کم کم بساطش را داشت جمع ميکرد ؛ هوشیاریش را دوباره بدست آورد و آماده ي پرواز شد؛من همه نگاه؛پريدن آغاز کرد؛و اين بار دقيقاً آمد در وسط کتابم نشست ؛ قرار نبود اصلاً دست از سر من بردارد؛ گويي کنجکاو بود که من چه مي خوانم؛ديگر داشت پرويي ميکرد؛ رويش را زياد کرده بود؛کم کم داشتم به کشتنش فکر ميکردم؛زمان مرگش رسيده بود؛خونش را که خورده بود؛الان نوبتي هم که باشد بايد ريق مرگ را هم سر بکشد؛بايد خونش را يا خونم را بريزم!دست هايم را آرام بردم زير جلد هاي کتاب؛ و با تمام قدرت کتاب را بستم؛ و از پشه گه درست کردم؛کتاب را باز کردم؛در همان صفحه؛روي يک کلمه کاملاً خوني شده بود؛ دست و پا و بالهاي پشه را برداشتم؛ و سعي کردم خون را پاک کنم؛ خون دقيقاً روي کلمه «من» ريخته بود .
ساعت دو بامداد است؛الان از پارک کنار ِ خانه مان بر گشتم؛معمولاً از ساعت يک به بعد پارک در قرق سگ هاست و البته بعضاً گربه ها؛سگ هاي مهرباني که با من دوست اند؛با اينکه خيلي وقت است بهشان غذا ندادم؛امشب هم به محض اينکه رفتم؛ و نيمکتم را انتخاب کردم و نشستم؛يکي از اين مهربانسان ها آمد کنارم و شروع کرد به ليسيدن پا و کفشم؛و من دستي زير گلو و بر سرش کشيدم ؛ لَمس و لوسمان که تمام شد نشست کنارم گويي ميخواست چيزي بگويد؛چون معمولاً بلافاصله بعد از عرض ارادتمان بهم ؛ مي رفت و به ديگر دوستانش مي پيوست؛ و گرم ِ بازي ميشدند؛اما اينبار نشست کنارم؛او مثل من تنها نبود که نيازي به همنشيني با کسي داشته باشد؛ همه ي اينها دست بدست هم دادند تا به من بفهمانند که اين مهربان رازي را با من ميخواهد در ميان بگذارد؛که اينگونه سگوار کنارم نشسته ؛که ناگهان چشمم افتاد به گوش هايش که نبودن!!! گوش هايش! و جاي خالي گوش هايش، واي باورتان نمي شود؛گوش هايش را بريده بودند!! يک لحظه از خودم و از انسان بودنم شرمنده شدم در پيش دوستم! آخر کدام دريغا انساني،ميتواند اينسان انسانوار بيرحم باشد که به خود همچين اجازه اي بدهد؛ تا گوش هاي يک جاندار را ببرد ؛ البته گاهاً شنيده بودم بعضي ها به خاطر اينکه سگ شان خوي وحشي تر -بسان خودشان- پيدا کند،گوششان را ميبرند؛اما اين سگ يک سگ آزاده بود؛يعني به کسي تعلق نداشت؛ يا واضح تر بگويم صاحبي نداشت که صاحبش بخواهد سگش را چون خودش وحشي کند! پس اينکار چه دليل غير انساني ميتواند داشته باشد!!؛
آه رفيقم ؛ اي سگ عزيز ؛ من شرمند ام؛من از انسان بودنم سخت شرمسارم ؛ و تو با اينکه هم نوع من همچين بلايي سرت آورده باز هم آمده اي به همپيالگي من؛ مني که از جنس دريغا انسان آنانم . سگ ِ مهربان با نگاهي به چشمانم فهميد که مطلب را گرفته ام؛ چشمانش شبيه کسي بودند که درد و دلش را کرده است و الآن کمي سبک تر شده؛ بلند شد و جستي زد و به دوستانش که روي چمن پارک مشغول بازي بودند ملحق شد؛ باد ِ خوبي مي وزيد؛دوست داشتم من هم به رفيقانم ملحق شوم ؛ و تا صبح به دور از هرگونه صفات انساني با هم بازي کنيم ؛ اما ديگر سيگارم را کشيده بودم و بايد به لانه ي خود مي آمدم و پارک را با سگ ها و ديگر جانورانش تنها مي گذاشتم؛الان که برگشتم خودم را مجاب کردم تا اين چند خط را بنويسم و اين پست را با احترام به جامعه مهربان سگ ها تقديم کنم و باید بگويم رفيقان ِ مهربان ِ سگ َم،سگ وار دوستتان دارم .
پ . ن : امشب هم ماه لاغر بود ؛ نيمه ي خاليش هم پيدا ؛ و چقدر خوب است که…
آه اسفنديار مغموم ! تو را آن به که چشم فرو پوشيده باشي !